خداحافظ دانشکده خبر

هر روز از پنجره به رفت و آمد ماشین‌ها نگاه می‌کنم بعد با خودم فکر می‌کنم که زندگی ما آدم‌ها درست مثل همین اتوبان و حرکت ماشین‌هاست، گاهی تند و سریع و گاهی کند، گاهی آروم و گاهی پرهیاهو وگاهی با تصادف و خسارت. اما در هر حالتی که باشد می‌گذرد، در یک چشم به هم زدن درست مثل همین ماشین‌ها!

بالاخره این دانشگاه (لانه جاسوسی) به پایان رسید، تعجب نکنید این لقبی بود که من و سیندرلا و فاطمه بهش داده بودیم! چرا؟ چون دقیقاً همینی بود که گفتم. روزی که مصاحبه دانشکده رو داده بودم فکر نمی‌کردم از این هفت‌خان رستم بتونم رد بشم. یادمه روز مصاحبه مانتو پوشیدم تا روی زانو با شلوار جین (یکی گفت چرا شلوار جین پوشیدی؟!!)، البته خوب زحمت کشیدم و مقنعه‌‌ام رو کمی تا قسمتی جدی کشیدم جلو. رفتم تو اتاق با پنج تا بازجو!! رشته‌ی سخن رو دست گرفتم و نذاشتم کسی سؤال سیاسی بپرسه، تا من هم مجبور به درافشانی در مورد دولت نهم نشم، چون در این صورت قبولی من صد در صد کان لم یکن می‌شد!

از این حرفا بگذرم، دانشکده پر بود از دانشجوهای عجیب و غریب. روزهای اول و خوب یادمه من بودم و سحر و چندتا از دوستان دانشکده انجمن صنفی روزنامه‌نگاران، هنوز یک ماهی نگذشته بود که کلی دوست نزدیک‌تر و سلام‌ و علیکی دور ما جمع شد، یه روز با سیندرلا و فاطمه دقت کردیم دیدیم هرکی از پله‌های سلف میاد پایین ما باهاش یه سلام و علیکی داریم اما افسوس! این‌جا همون لانه جاسوسی بود، همه همیشه زیر نظر داشتنت، کوچک‌ترین مسائل فردا دهن به دهن می‌گشت، عجب جایی بود آن‌جا. اما هرچه بود و هرچه نبود گذشت. دو سال در دانشکده خبر تمام شد با لحظه‌های خوش و ناخوش، شاید اگر بگم لحظات ناخوش رو بیشتر تجربه کردیم دروغ نگفتم مخصوصاً سیندرلای عزیزم که دیدم چقدر اذیت شد، اما گذشت به سرعت همون اتومبیل‌هایی که من هر روز از پنجره بهشون نگاه می‌کنم!

اما اون چیزی که بیشتر منو ترغیب کرد تا این پست رو بنویسم بعضی ته مونده‌های دلم در مورد دوستی و دوست بودن بود. یادمه دوستی، بارها و بارها وقتی در دانشکده انجمن صنفی بودیم می‌گفت دایره دوستی‌ها رو تنگ نکنید و همه رو در این دایره جا بدید اما عجیبه که بعد از چند ماهی که از اومدنش به دانشکده خبر گذشت دایره دوستی‌هاش مدام تنگ‌تر و تنگ‌تر شد انقدر تنگ که ما نفهمیدم چرا و نتیجه این شد که ما هم تصمیم گرفتیم همین کار رو بکنیم. اما بیشتر و بیشتر ازآنانی  دلگیرم که در ظاهر دوست بودند و در باطن... با تو هستم دوست عزیز منظور و هدفت از این‌که پشت سر من به دیگران می‌گفتی و جلوی رویم از دیگران چه بود؟ واقعاً از خودت می‌پرسم خسته نشدی و یا نه واقعاً در درونت احساس شرمندگی نکردی، با آنانی که بیشتر در نزد ما گفتی بیشتر دوستی کردی؟! و یا شما چند نفر که ما رو احمق‌ترین، احمق‌ها فرض کردید و گمان کردید ما هرگز نمی‌فهمیم؟ و یا باز تو، تو که در لباس دوست خواسته یا ناخواسته می‌خواستی دوستی سه نفره‌ی ما رو طوفانی کنی؟ البته موفق نشدی و این نشان‌دهنده قوی بودن بنیان دوستی ما بود بگذار خیالت رو راحت کنم موفق نشدی حتی کوچک‌ترین بحث لفظی هم بین ما ایجاد کنی، چون ما باهوش بودیم و تو... و یا تو دوست عزیزم ما که باهم رودربایسی نداشتیم وقتی ازت تقاضای کمکی کردم به راحتی پاسخ منفی می‌دادی، من که اجباری نداشتم یک خواهش بود با پاسخ «بله» ، «نه». بله را گفتی اما در وقت عمل جا زدی و حتی جواب اس ام اس من را هم ندادی. اهمیتی ندارد اما این واقعاً رسم دوستی بود؟!

دنیای عجیب و غریبی است آدم‌های زیادی در طول زندگی ما می‌آیند و می‌روند اما همیشه همه‌ی آن‌ها ماندگار نیستند و این رسم روزگار است. دانشکده خبر درس‌های زیادی به ما داد، دیدمان را به آدم‌ها به کلی تغییر داد. قبلاً گمان می‌کردم باید به همه اعتماد کرد مگر خلافش اثبات شود اما امروز می‌گویم باید به همه بی‌اعتماد بود مگر خلافش ثابت شود.

اما حالا که این پست رو می‌نویسم واقعاً نمی‌دونم دلم برای دانشکده تنگ می‌شه یا نه، اگر بخوام بگم دلم تنگ می‌شه تنها و تنها دلیل آن را سحر و فاطمه عزیزم می‌دانم. خداحافظ دانشکده خبر...

 

پ.ن:

1- بعضی حرف‌ها رو باید گفت هرچقدر ناخوشیند باشند.

2- واقعاً نمی‌دونم پست بعدی رو کی می‌نویسم چون فعلاً شدیداً مشغول خواندن زبان هستم تصمیم گرفتم هرطور شده تا یک سال دیگه از عهده‌ی صحبت کردن بربیام.

3- خوشحالم که با تو زندگی می‌کنم.

4- پست سیندرلا رو بخونید.

۵- در آخر: این جمله‌ی گاندی، مردم این روزهای ایران را جلوی چشم‌های من ظاهر می‌کنه:

درد من تنهایی نیست

بلکه مرگ ملتی است که گدایی را قناعت،

بی‌عرضگی را صبر‌،

و با تبسمی بر لب این حماقت را حکمت خداوندی می‌دانند.

/ 25 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
sina

تصور كن اگر قرار بود هر كس به اندازه ی دانش خود حرف بزند چه سكوتی بر دنیا حاكم میشد ... ..... www.sinapersia.mihanblog.com

پیام

تولدت مبارک هم کلاسي قديمي. شاد باشي هميشه و سلامت. راستي چرا ديگه وبلاگت رو آپديت نمي‌کني؟

اسماعیل

دیشب تفریح تازه ای اختراع کردم ، و هنگامی که خواستم آغاز کنم یک فرشته و یک شیطان دوان دوان به خانه ام آمدند . بر درِ خانه به هم رسیدند و بر سر تفریح تازه من با هم جنگیدند ؛ یکی فریاد می زد که: " این گناه است!" دیگری می گفت:" عینِ تقوی ست ."

آمد

اينجارو تعطيل كردي؟

آمد

درود بر تو والا من هم از جريان انتخابات كه وبلاگ من هم فيلتر شد ديگه ننوشتم و فقط با نوشته هاي ديگران شعرا و مطالب خبري چراغ وبلاگ رو به روز نگه داشتم همين.همينكه سالمي و سلامت خوشحال هستم .

باران

سلام... داشتم توی ارشیو وبلاگم چرخی می زدم...بعضا وبلاگ ها رو از توی نظرات پیدا می کردم و باز می کردم ببینم کدامیک مثل من هنوز پا برجا هستند...شما بودید... چند سالی گذشته ولی خوشحال می شم بازم پیشم بیاید[گل]

آمد

انگاری از همه جا خدا حافظی کردی نه تنها از دانشکده خبر