زن

اتاق زن همیشه از تمیزی برق می‌زد اما مدتی است اتاق را غبار گرفته است. زن تمام کتاب‌هایش را وسط اتاق ریخته جایی برای نشستن هم نیست، دیوان فروغ، آثار هدایت و آل احمد، مکتب‌های ادبی، دانشنامه سیاسی، فرهنگ ایسم‌ها و... زن دفتر خاطرات دوران دبیرستانش را در بین این همه کتاب پیدا می‌کند، انگشتش را بین دو صفحه می‌گذارد و صفحه‌‌ی باز شده را می‌خواند: «من او را دوست دارم چون او واقعاً دوست‌داشتنی‌ است، خانم طاهری را می‌گویم...» به خوبی به یاد می‌آورد وقتی دبیرستانی بود دبیر فیزیکش را به شدت دوست داشت، زن به حماقت دوران نوجوانی‌اش بلند بلند می‌خندد. زن دستش را زیر چانه‌هایش می‌گذارد ذهنش را کش می‌دهد تا به کودکی‌اش برسد هرچه ذهنش را مرور می‌کند خاطراتی گنگ و مبهم از دوران کودکی دارد. خانه‌ای با حیاط بزرگ پر از درخت‌های انار و دیگر هیچ حتی آلبوم عکس‌ها هم کمکی به یادآوری خاطرات نمی‌کند. زن به دوران دبستانش فکر می‌کند، اول دبستان را به خوبی به یاد می‌آورد وقتی معلم‌شان می‌خواست «ک» را درس بدهد و روی تخته نوشت «سوسک». او همیشه از سوسک می‌ترسد. حشره یا هر کوفت و زهرماری که اسمش هست، همیشه برای زن آزاردهنده بوده است. یاد معلم کلاس سوم دبستان می‌افتد که بچه‌ها را همیشه کتک می‌زد و اگر کسی دیکته‌هایی که تکالیف خانگی بود را ٢٠ می‌گرفت، تنبیه می‌شد که چطوری ٢٠ شدی؟!!! زن همیشه چندتا اشتباه تعمدی در دیکته‌هایش داشت!!! اما مدت‌هاست تمام کلمه‌های دیکته‌های زن خود به خود اشتباه است و دیگر تعمدی در کار نیست!

در بین کتاب‌‌ها زن «جنس دوم» را برمی‌دارد، با خود فکر می‌کند که او هم یک جنس دوم است. صفحه‌ی پنج کتاب نوشته شده: «چه بدبختی‌ای است زن بودن! اما وقتی انسان زن باشد، بدبختی واقعی این است که خود شخص نداند این امر بدبختی است.» زن برخلاف خیلی از زن‌های دیگر از زن بودنش هرگز ناراضی نبوده. زن هرگز دامن نپوشیده و همیشه از آن بیزار بوده، نه به این دلیل که دوست داشته یک جنس اولی باشد، نه. او هرگز دوست نداشته مانند این جنس اولی‌ها رفتار کند. هرگز دوست نداشته یک جنس اولی باشد تا دیگران بگویند او یک مرد است و فلان رفتار برایش ایرادی ندارد و چهره‌ی زنی را ببیند که غصه‌دار است و نمی‌تواند مثل یک جنس اولی بلند بلند بخندد و کسی به او خرده نگیرد یا نمی‌تواند هر‌طور که می‌خواهد رفتار کند، آزاد و بدون دغدغه. زن هرچه به فرهنگ این اجتماع که هنوز نه مدرن است و نه سنتی، بلکه بین هر دوی این‌ها گویی درجا زده است فکر می‌کند متوجه می‌شود که هنوز در جامعه‌اش مفهوم جنس اول و جنس دوم کاملاً پررنگ است. البته زن هرگز افکار فمنیستی نداشته است. او به تساوی حقوق زن و مرد اعتقاد کامل دارد اما تفاوت‌های زن و مرد را هم نادیده نمی‌گیرد. زن راضی است چون به اندازه‌ی کافی آزادی دارد و برای داشتن آزادی‌اش تلاش کرده، زن بودن هرگز برایش بدبختی نبوده است.

زن این‌بار کتاب «عشق» از رنه‌ آلندی را برمی‌دارد فصل اول نوشته «عشق، کنش روانی». هیچ‌گاه قصه‌های احساسی زن روند خوشایندی نداشته‌اند. او دوبار عاشق شده و هر دوبار احمقانه! و بار دوم  مرد آنقدر فاصله‌ها را حفظ کرد که زن حتی نتوانست مرد را بشناسد. زن هرگز خودش را برای احساسی که بی‌دلیل خرج کرد نمی‌بخشد.

زن ناخوش است و سردرد شدیدی دارد. هنوز انبوه کتاب‌ها وسط اتاق هستند و زن هیچ تمایلی برای جمع کردن آن‌ها ندارد، این‌بار دیوان فروغ را برمی‌دارد و اتفاقی صفحه‌ای را باز می‌کند:

و این منم

زنی تنها

در آستانه‌ی فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده زمین

و یأس ساده و غمناک آسمان

و ناتوانی این دست‌های سیمانی

...

دلش گرفته است با خود فکر می‌کند او هم زنی تنهاست در آستانه‌ی فصلی سرد. زن از این سرکوب پیوسته‌ی خودخواسته‌ی خودش دلگیر است، از این ارتباط‌ ساده گاه‌به‌گاه بدون دیدار که در حد یک تبادل‌نظر در مورد مسائل سیاسی روز است یا در مورد یک نوشته‌ یا ... دلش فراتر از این‌ها را می‌خواهد اما به خوبی می‌داند که هر آنچه را که می‌خواهد شدنی نیست به دلایلش هم کاری ندارد مهم این است که نمی‌شود، باید نشود، می‌داند که دنیای این روزها یک‌جور عجیبی است، هرکه را دوست داری، دوستت ندارد و هرکه را که دوست نداری، به قول دوستانش آنقدر آویزانت می‌شود که دلت می‌خواهد بالا بیاوری یا نه هرکه را دوست داری و او هم مدعی است که دوستت دارد، نمی‌تواند بماند و هزار دلیل می‌آورد که نه، نمی‌شود، از همان بهانه‌های ١۴-١۵ سالگی که احساس حماقت را در انسان متبلور می‌کند و کسی هم انگار واقعاً شجاعت ندارد که بگوید من بدون هیچ دلیلی از خود تو خوشم نمی‌آید. زن مطمئن است این برایش خوشایندتر است تا هزار و یک بهانه...

تلفنش زنگ می‌خورد، صمیمی‌ترین دوستش در غربی‌ترین نقطه‌‌ی شهر در انتظار پاسخ اوست اما زن این انتظار را بی‌پاسخ می‌گذارد. به دوستش فکر می‌کند و آرزوهایش. او دلش می‌خواهد برای همیشه از ایران برود برای داشتن تمام چیزهایی که فکر می‌کند حقش است و این‌جا از تمام آن‌ها محروم است، و زن به خوبی به یاد دارد چه موعظه‌ی بلند بالایی برای دوستش کرده بود... زن این جمله‌ی دوستش را به خوبی به یاد می‌آورد: «هرکس در زندگی آرزوهایی دارد که برای رسیدن به آن‌ها شاید مدت‌ها صبر کرده است.» پس آرزوهای خودش کجاست؟! نمی‌داند اصلاً در زندگی آرزویی داشته است یا نه، یا این‌که آن‌ها را در لحظه‌ای از زندگی جا گذاشته است و دیگر سراغی هم از آن‌ها نگرفته است. این را اصلاً به یاد نمی‌آورد. زن بیشتر در رؤیاها سیر می‌کند، رؤیاهایی که فقط شب‌ها وقتی سرش را بر روی بالش می‌گذارد به سراغش می‌آید و اگر روزش را بدون استرس سپری کرده باشد بعد از لحظاتی خواب به سراغش می‌آید و حتی رؤیاهایش را در خواب هم نمی‌بیند. زن با خود فکر می‌کند آیا آرزو و امید با یکدیگر نسبتی دارند؟ اگر کسی آرزو ندارد، امید هم ندارد؟! زن این روزها به شدت در فکر ادامه‌ی تحصیل است، آیا این می‌تواند نشانه‌های امید باشد یا این‌که مربوط می‌شود به جایگاه اجتماعی بالاتر بدون هیچ انگیزه‌ی دیگری؟ و باز با خود می‌گوید جایگاه اجتماعی بالاتر را برای چه می‌خواهد، برای زندگی بهتر؟! آیا این هم نشانه‌ی خفته‌ی دیگری از امید نیست؟ اگر هست پس چرا شاد نیست؟ پس چرا هیچ اتفاقی در زندگی خوشحالش نمی‌کند؟ چرا دلش می‌خواهد تمام شبانه‌روز را بخوابد بدون هیچ بیداری‌ای؟ چرا؟

سرفه می‌کند، صدایش دورگه شده به صدای بلندش فکر می‌کند که از خانواده‌ی مادری‌اش به ارث برده است و خوب می‌داند که چقدر از آن بیزار است. این صدا بارها سوءتفاهم دیگران را برانگیخته است. بارها دیگران گمان کرده‌اند که صدای بلند زن از عصبانیت و یا خشم است. او بارها تمرین کرده است که آرام حرف بزند اما این تارهای صوتی لعنتی انگار توانایی آرام حرف زدن را ندارند. گاهی باید برای دیگران توضیح دهد که چنین است و چنان است و این حالش را بد می‌کند. شاید اگر نمی‌توانست حرف بزند بهتر بود تا این‌که برای دیگران توضیح دهد که من این تارهای صوتی را از خانواده‌ی مادری‌ام به ارث برده‌ام و بعد از گذشت این همه سال تمرین هم جواب نمی‌دهد!!!

تلفن دوم زن را می‌برد به دو سه روز گذشته، دلش نمی‌خواهد به آن فکر کند، دلش نمی‌خواهد فکر کند که دیگران ارشادش می‌کنند، فقط ارشاد آن هم بدون دلیل قانع‌کننده‌ای بدون این‌که از خیلی مسائل آگاه باشند، بدون این‌که بپرسند چرا؟ آیا ما اجازه داریم دیگران را برای رفتاری مورد نقد، یا نگوییم نقد همان ارشاد، قرار دهیم بدون این‌که دلیل رفتارها را بدانیم، شاید رفتار ما ریشه در رفتار دیگری داشته باشد و شاید این دیگران باشند که برای رفتارشان احتیاج به ارشاد داشته باشند؟! زن خوب می‌داند که دیگر همیشه نمی‌تواند نقش آدم‌های با گذشت را بازی کند، مهربان باشد، بیشتر دوست داشتن را کنار دیگران تمرین کند و بد بودن دیگران هم تأثیری در رفتارش نداشته باشد. زن دیگر نمی‌تواند، او در این روزها که اعتمادش به چشمانش را هم از دست داده است فکر می‌کند باید با دیگران مانند خودشان بود، شاید اشتباه می‌کند!

این‌بار چشمش به بوف کور هدایت می‌افتد. تا به‌حال ۵ بار آن را خوانده بلکه بفهمدش اما بی‌فایده بوده است یا چرا بوف‌کور، تا به حال حتی نتوانسته است یک کتاب فلسفی را بیشتر از ۴٠-۵٠ صفحه بخواند، هربار از این همه سفسطه خسته شده و کتاب را رها کرده است. زن به فلسفه زندگی که برایش پوچ‌تر از این کتاب‌های فلسفی است هم فکر می‌کند و چقدر دلش می‌خواهد این فلسفه‌ی احمقانه را برای همیشه تمام کند!

کتاب‌ها هنوز وسط اتاق پخش هستند و زن خسته است و زن بغض سنگینی در گلو دارد و زن می‌گرید، به سختی ...

/ 17 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
قطعه ای از خدا

نمی دونم برای بار چندم ولی خب قالب جدید مبارک! بالا خره نایت اسکین... متنت هم تا اونجاییش ررو که خوندم قشنگ بود! راستی سالگرد دعوامون مبارک!!!

هانیه

خانوم کوچولو کجایی پیدات نیست

؟

حال و هوای پاییزی دلنشینی داره اینجا[گل]

سحربانو

چقدر اینجا خوشگل شده یه حال و هوای خوبی داره داستان ات هم قشنگ بود به نظرم این زنه آشنا بود [چشمک] نبود ؟ من از این مدل نوشتن خوشم می یاد جایی که مرز بین خیال و واقعیت نویسنده از بین می ره

مهران فرجي

دارم به اين نتيجه مي‌رسم كه چاره‌اي نيست جز فكري براي رهايي از اين شرايط. گذشته از شوخي‌هاي متداول! بدون كه مردهايي هم هستن كه از ديدن تبعيض بين خودشون و زن‌ها، رنج مي‌برن. هرچند كه جدا از زن و مرد بودن، همه دردهاي مشترك زيادي داريم اما بايد قبول كرد كه اين شرايط بد براي زن‌ بدتر هم هست. نمي‌دونم شايد روزي كه ما نباشيم، فرزندان و نوادگان ما به اين روز بخندند يا شايد هم گريه كنند كه روزگاري زن‌ها مجبور به داشتن حجاب اجباري و... بودند.

باران

کتابایی رو که گفتی نخوندم ولی فروغ رو چرا... مخصوصا این شعر رو... اینجا... تو این شرایط تمام ما در آستانه ی فصلی سردیم... به امید یه آفتاب...اندکی گرما و... موفق باشی... باران

دست خیال

تغییر دکوراسیون جالب بود.قشنگ شده. دل نوشته ات هم به قول زنده یاد قیصر دردنامه تلخی بود.

چرك‌نويس (مهدی دمی‌زاده)

سلام دوست عزيز ... مينويسم زندگي رو مينويسي كه مدارا مينويسم يه سكوته مينويسي شعر فردا ... ------------------------------- فكر كنم اگه كلمه ي "زن" رو كمتر مينوشتي بهتر ميشد شايدم تاكيدت رو تكرار تمركز بر زن بودن زنه آره ؟

تهمینه

اومدم اون بالا نظر بزارم باز نشد. نظر اون بالا رو هم که نمی شه این پایین گذاشت