این آدما
قصهی جدایی ما آدما، قصهی دوری ماست از خودمون، قصهی "سادگی"ی گمشدمون
همیشه در گوشمان خواندند زمان حلال خوبی است، برای فراموش کردن دردها و غمها اما هرگز کسی نگفت، در این دنیای صد رنگ، زمان هم رنگ عوض کرده است. ... من امروز با چشمهای خود دیدم زمان، نهتنها دردهای کودک دیروز را التیام نداد بلکه باری شد بر شانهی خمیدهی جوانیاش.
دلتنگیهای من: دیشب خواب دیدم آرزوهایم را سوزاندند و خاکسترش را به باد سپردند، صبح فردا ، تو رفته بودی!!!!! پ.ن: ۱- از این قفس از این زمین میخوام برم پر بکشم برای این همه دیوار یه گوشهای در بکشم. ۲- مسافر کوچولو شب رفتنش یه جملهای گفت، اون گفت آدما رو بهخاطر اینکه آفریدهای از آفریدههای خداوند هستن دوست داشته باش، به عنوان یک عضوی از این خلقت، صرفنظر از همهی اخلاقیات، خوبیها و بدیها و آزار و اذیتهاشون، نمیدونم حق با اون بود، یا من که بهش گفتم همین اخلاقیاته که این آدما رو میسازه و باعث میشه توی ذهن ما شکل بگیرن!!!!! دلم خیلی گرفته، میرم سراغ کتاب شازده کوچولو، نمیدونم توی این کتاب جیبیه ۱۱۳ صفحهای چی هست که خیلی از وقتا توی دلتنگیام یادش میافتم، یه نگاهی به عکس روی جلد کتاب میندازم، "شازده کوچولو روی سیارهش ایستاده و داره آتشفشانهای سیارهش رو پاک میکنه" میدونم دقیقاً سراغ کدوم فصلهای کتاب باید، برم، آخه بیش از دهبار این کتاب رو خوندم. - آتشفشانهای روشنش را به دقت پاک کرد. - آتشفشانها اگر خوب پاک شوند ملایم و مرتب و بدون فوران میسوزند. - البته ما در زمین خود، بسیار کوچکتر از آنیم که بتوانیم آتشفشانهامان را پاک کنیم، و به همین دلیل برای ما زیاد سردسر درست میکنند. - محاکمهی خود از محاکمهی دیگران مشکلتر است. تو اگر توانستی دربارهی خود درست قضاوت کنی قاضی واقعی هستی. - اهلی کردن چیز بسیار فراموش شدهای است، یعنی علاقه ایجاد کردن... - ... حیف که هیچچیز بیعیب نیست... - هیچچیزی را تا اهلی نکنند نمیتوان شناخت. آدمها دیگر وقت شناختن هیچچیز را ندارند. آنها چیزهای ساخته و پرداخته از دکان میخرند، اما چون کاسبی نیست که دوست بفروشد آدمها بیدوست و آشنا ماندهاند. تو اگر دوست میخواهی مرا اهلی کن!... برای این کار چه باید کرد؟... باید صبور بود.. - آدم اگر تن به اهلی شدن داده باشد، باید پیه گریه کردن را به تن خود بمالد... - ... بدان که جز با چشم دل نمیتوان خوب دید. آنچه اصل است از دیده پنهان است. - تو هرچه را اهلی کنی همیشه مسؤول آن خواهی بود. - چه خوب است که آدم حتی در دم مرگ فراموش نکند که دوستی داشته است. - چشمها کورند. باید با دل جستوجو کرد. - بالاخره یکبار هم شده غفلت خواهد شد، و همین کافی است... - انسان همیشه تسکینپذیر است. همهی اینا رو گفتم که بگم یه مسافر کوچولویی بود که اهلی کردن رو خوب بلد بود، اما حیف که هیچچیزی بیعیب نیست، عیب مسافر کوچولو هم این بود که اهل سفر بود، چندینبار رفت سفر و برگشت، توی برگشت آخر حس کرده بودم اگر اینبار بره، دیگه برنمیگرده!!!! حسم اشتباه نکرده بود اون رفت برای همیشهی همیشه... بعد از رفتنش آتشفشانهام برام دردسر زیادی درست کردن، با خودم فکر کردم اون منو اهلی کرده پس برای همیشه مسؤول منه!!!! همین شد که تصمیم گرفتم هرگز نبخشمش!!!!! چند وقتی گذشت، شروع کردم به محاکمهی خودم و سعی کردم قاضی خوبی باشم و به این نتیجه رسیدم چون تن به اهلی دادن سپردم، پس باید پیه گریه کردن رو هم به تن خودم بمالم و چون هر چیزی که اصل است از دیدهی ما پنهانه، بالاخره مسافر کوچولو رو با دلم جستوجو کردم و پیدایش کردم، لذا آتشفشانهای روشنم رو با دقت پاک کردم و تصمیم گرفتم صبوری کنم،هرچند که دلم خیلی براش تنگ می شه، اما چون انسان همیشه تسکینپذیره. اینجا بود که تصمیم آخرم رو گرفتم، مسافر کوچولو رو برای همیشه بخشیدم، خاطرههاشو پنهان کردم اما تا آخرین روزی که مرگم فرا برسه فراموش نمیکنم که مسافر کوچولویی بود که روزی به من گفت: "بهخاطر خودت هم که شده کینه و نفرت آدما رو از دلت بیرون کن." مسافر کوچولو، بخشیدمت خدا به همرات. حالا آتشفشانهای این آدم کوچولو بدون فوران میسوزند... دلتنگیهای من: پاورچین پاورچین اومدی، بدون در زدن! اما حالا چه با شتاب میروی!!! ... راستی فراموش کردی در را ببندی!!!! پ.ن: ۱- از این به بعد توی نوشتههام به جای تقدیم به تو، دلتنگیهای من رو میخونید، پس آخرین تقدیمی این آدم کوچولو تقدیم به کسی که: اگرچه دوست بود اما ماندنی نبود... و به اوکه کبوتر با کبوتر را برایم معنا نکرد... ۲- امروز روز خبرنگاره، خبرنگار روزت مبارک امشب به رسم عادت همیشگی که وقتی دلم خیلی میگیره یه مسیر طولانی رو پیاده تا خونه میام، همین کار رو کردم، دانشگاه رفتم اما کلاس نرفتم و مسیر دانشگاه تا خونهرو پیاده اومدم، اما اینبار یه فرقی با همهی دفعات داشت، حواسم به آسمون بود، توی آسمون یه ستاره بود، یه ستارهی تقریباً پرنور، اما تو این آسمون بزرگ امشب فقط همون یه ستاره بود، هیچ ستارهی دیگهای دیده نمیشد، فکر کردم من و ستاره چقدر به هم شبیهیم، هردو تنها، اون توی اون آسمون بزرگ تنها، و من روی این زمین. اون ستاره مال من بود، نه اصلاً اون ستاره من بودم... من، تنها...
پ.ن: ۱) خواستم بگم صداقت و صداقت داشتن فقط حرف نیست، به زبون آدما نیست، صداقت باید تو وجود آدما باشه، صداقت باید تو عمل آدما باشه، باید تو ذات آدما باشه، والا حرف از صداقت زدن و ادعای داشتن صداقت که کاری نداره!!! ۲) اینجا سرزمین یخ و آتش است، اینجا قلبها یخ زده و روانها آتش گرفته است، اگر اهل این سرزمین باشی باید بین یخ و آتش سر کنی، یخهایی که تو را منجمد میکنند و آتشهایی که تو را میسوزانند و تو نه تیشهای برای شکستن یخها داری و نه آبی که بر سر آتش بریزی! اینجا سرزمین یخ و آتش است، اینجا سرزمینی است که جایگاه والدین و فرزندان عوض شده، اشک عاشق دروغ، یخها و آتشهای این سرزمین بیبهانه میآیند و بیبهانه میروند!!! اینجا سرزمین یخ و آتش است، اینجا نه یخ حریف آتش است و نه آتش حریف یخ. اینجا سرزمین یخ و آتش است و من فرزند همین سرزمینم. ۳) هرکی اومد تو زندگیم میبردمش تو آسمون امروز میشد رفیق راه فردا واسم بلای جون نمیشه قلب عاشق به دست هرکسی سپرد نمیدونم بد میآورد یا چوب سادگیش خورد هرچی که به سرم اومد تقصیرهیچکسی نبود هرچی که بود پای خودم تو قصههام کسی نبود هیچکسی عاشقم نشد هیچکی سراغم نیومد جواب کار خودمه هرچی بلا سرم اومد تقصیر هیچکسی نبود هرچی که بود به پای من فقط تو بد از این نیا میون لحظههای من رفاقتت مال خودت منت نزار رو سر من این قصهها تموم شده دیگه نیا دور و ورم هرچی که به سرم اومد تقصیرهیچکسی نبود هرچی که بود پای خودم تو قصههام کسی نبود ۴) فصل کوچ پرستو چه زود رسید و کودک پشت پنجره، مات و مبهوت از این کوچ بیهنگام!!

| Design By : Night Skin |
