این آدما

قصه‌ی جدایی ما آدما، قصه‌ی دوری ماست از خودمون، قصه‌ی "سادگی"ی گم‌شدمون





















این روزها زیاد به دست‌ها فکر می‌کنم،

به دست‌های تو و دست‌های او

به دست‌های تو فکر می‌کنم،

که چه ظالمانه چماقت را فرود آوردی

و به دست‌های او که تنها حائل سرش بود

به دست‌های تو که با پول ما کارتن آبمیوه را حمل کردی!

و به دست‌های او که خون را با خود داشت

دست‌های تو پینه بسته و دست‌های او هم،

اما دست تو از چماق به‌دستی پینه بسته است

و دست‌ او از مشقت کار

دست‌های هردوی شما مشت شده است

اما مشت تو تنها صورت او را نشانه می‌رود

و مشت او آسمان را هدف می‌گیرد،

"آزادی، آزادی!"

هرچه به دست‌های تو فکر می‌کنم

جز با یک چماق در دست، جور دیگری نمی‌شود تصورت کرد

می‌خواهم به قلب‌هایتان فکر کنم

اما نه، تو قلبی نداری

قلب تو، چماق در دست توست!

 

پ.ن:

١- خوشحالم که هر قدمی که برمی‌دارید در نهایت به ضرر خود شما تمام می‌شود! (برنامه‌ی رو به فردا)

٢- به خدا خیلی صبوریم، گرچه از دلخوشی دوریم

٣- سبز تویی که سبز می‌خواهم

نوشته شده در شنبه ٢٦ دی ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ توسط یه آدم کوچولو نظرات () |

- کاش شما هم گوساله و بزغاله بودید! گوساله و بزغاله بودن هزار بار بهتر از گرگ‌صفتی و ددمنشی است.

- کاش تنها یک‌‌بار جمعیت حاضر در تظاهرات شما خودجوش بود، نه ساندیس‌جوش و رانی‌جوش و اجبارجوش اداره‌های دولتی!

- کاش به جای این‌که ما را منافق و ضداسلام و دین بخوانید خود از بت‌پرست بودن دست بردارید، زیرا این شمایید که انسانی را که نه حکم پیامبری دارد نه امامی نه هیچ‌چیز دیگر در حد خدا می‌پرسید و قرار است جان فدایش کنید، پس لطفاً تنها از جان خود مایه بگذارید!

- کاش این خانه‌ی ملتی‌ها‌، کمی هم ملتی باشند نه دولتی!

- کاش به حافظه‌تان رجوع کنید، آنگاه به یاد خواهید آورد تاریخ تکرار خواهد شد!

- کاش از آن‌جایی که دین ندارید، آزاده بودید!

 

پ.ن:

1- دیروز تولد 2 سالگی‌ وبلاگم بود، دلم می‌خواست از زیبایی‌ها بنویسم اما افسوس که ابرهای تیره‌ی دیکتاتوری این قاتلان، این روزها بر همه‌جا سایه انداخته است، خورشید تا ابد پنهان‌شدنی نیست.

2- روح همه‌ی شهیدان جنبش سبز شاد.

3- اتفاق بسیار مهمی در زندگی‌ام رخ داده است. اتفاقی برای همه‌ی زندگی‌ام. (لطفاً دوستان تا اطلاع ثانوی سکوت اختیار کنند!چشمک)

4- نترس از این سیاهی تو شبتابی مگه نه

    نترس از مرگ دریا خود آبی مگه نه

5- و همچنان سبز تویی که سبز می‌خواهم...

نوشته شده در جمعه ۱۱ دی ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط یه آدم کوچولو نظرات () |

چشم‌هایم را که می‌بندم

در دورترها،

چیزی جز

نگرانی‌ها، اضطراب‌ها و نبودن‌ها نمی‌بینم،

لبخندت را کمرنگ مکن!

 

پ.ن:

١- این پست را تنها و تنها برای دل خودم نوشتم!

٢- گاهی باید با دیگران رفتاری مثل خودشان داشت، شاید به نادرستی رفتارشان پی ببرند، شاید...

٣- کردان هم رفت، کاش دیکتاتورها حواسشان باشد که روزی نوبت آن‌ها هم خواهد رسید. 

۴- منتظر ١۶ آذر هستیم، سبز تویی که سبز می‌خواهم...

نوشته شده در دوشنبه ٢ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ توسط یه آدم کوچولو نظرات () |


Design By : Night Skin